تبليغاتX
درد ودل مجازی

درد ودل مجازی

اولین روز ...... به خاطر داری؟
rain.jpg
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..
دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 8:38  توسط افسانه  | 

تو شرکتم حالم بده خدایا چرا کمکم نمی کنی

تنها باشم بهتره اینکه هم عذاب وجدان داشته باشم هم علاقه ای ازش نبینم

تو کمکم کن که بتونم فراموش کنم مثل قبل.......................................

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 13:46  توسط افسانه  | 

خسته روزگار شدم...............

خسته زود عصبانیتام................

خسته دوست نداشتنام........

خسته بی تفاوتیام...............

خسته عشق نداشتنام.........

خسته وابستگیام...............

خسته روزمره گیها...............

خسته از دست دان های داشته هات.............

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 21:36  توسط افسانه  | 

دلم گرفت باید دتر خاطراتم دوباره فعالش کنم.............

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 22:49  توسط افسانه  | 

امتحان پی

فردا امتحان پی دارم عجب اعتماد به نفسی دارم من

قرار بود با مامان برم دکتر ولی از اونجایی که امتحان داشتم و قرارا چتی با احسانه نرفتم الان

از خودم دلگیرم

باید یه خلوت حسابی با خودم بکنم

به قوله نمی دونم کی:بیشترین صدمه ای که مردم جهان می ببینند به خاطره این است که نمی توانند در اتاقی بشینند و تفکر کنند.

ولی خوب همیشه استثنائ هست حالا این دفعه من می خواهم جزه استثنائ ها بشم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 17:12  توسط افسانه  | 

خسته ام

من رو باش یه مدت لعیا بیچاره را نصیحت می کردم

جونی یعنی همین افسانه؟؟؟

دلت واسه همون افسانه تنگ نشده...

من و باش خودمو مچل کردم حالم از خودم بد می شه

خدایا دیگه تمومش کن بذار حداقل از خودم راضی باشم.

دارم با لعیا چت می کنم عزیزم

دوره دانشجویی جشن خداحافظی تو خوابگاه واسه امون گرفتن نه اینکه ما ۷ تا خیلی بچه های خوبی بودیم

خلاصه قرعه کشی کردیم ترتیب و که یادم نیست لعیا می گفت داره از اخر به اول می اد بعدش منم بعدش لعیا

کلی سر این موضوع خندیدم .ان شالله الی هم  با توکلی خوشبخت بشه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 22:50  توسط افسانه  | 

شروع دوباره

چقدر دلم تنگ شده بود واسه درد و دل کردن

شروع دوباره هم با خوشحالی و ناراحتی شروع شد

خوشحالی از ازدواج الی با توکلی چقدر خوشحالش شدم ان شالله خوشبخت بشن ،انش الله همه خوشبخت بشن

و بعدش از ناراحتی و افسردگی این ؟چقدر ناراحتشم نمی دونم چرا بهش فکر می کنم ولی از خدا می خواهم کمکش کنه شاید این دفعه دعام گرفت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 22:34  توسط افسانه  | 

!!!!

خیلی وقته بیومده ام اینجا حتی بازش نکردم وبلاگ هایی که دوست دارم بخونم

دقیقه الان طوری شده ام که فقط چیزهای سیاه و میبنیم

حوصله حرف زدن حتی خندیدن ندارم

گریه ام می اد ولی نمی خواهم گریه کنم

نمی دونم والا این چه روزگاریه خسته شدم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 19:3  توسط افسانه  | 

ایینه

ساعت 3 رفتم دنبالش که بیارمش خونه امون می دونستم دیر برسم مثل همیشه فکر می کنه تو یه شهر جدید یا گم می شه یا همه می فهمن از یه شهر دیگه اومده کیفشو می خواهن بزنن

بازم من دیر رسیدم!!!!!!!!

یکسالی می شد همدیگر و ندیده بودیم کلی حرف زدیم به من گفت چقدر عوض شدی مانتوت ،موهات،و...یهویی

رفتم تو فکر واقعا اینقدر عوض شدم؟شایدم می دونستم عوض شدم ولی نمی خواستم به روی خودم بیارم

کاش ایینه ها هم حرف می زدند.   بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 23:36  توسط افسانه  | 

خداجون

سلام خداجونم .تو که همیشه خوبی،حاله ما رو بپرس

ما هم وبیم به قوله بعضی ها 21 روز می گیم خوبیم شاید نیروی جاذبه کمک کنه؟؟؟؟؟؟؟

حتما می گی چی شده مزاحمت شدم ؟امروز تو آزمایشگاه داشتم فکر می کردم به این که هر کسی یه دوست جونی ٍیه استاد عاشق پیشه ای داره واسه اش نمره بگیره هم نیازاشو درست کنه خلاصه اینکه پارتیش بشه

ما چی کار کنیم ( خودمو دو تا حساب کردم) ؟؟؟؟

اصولا می گی خوب بنده من تلاشت و زیاد کن !

ولی خداجون تو جایی که پارتی و پول و ناز و عشوه حرف اول می زنه تلاش کیلویی چند؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 23:24  توسط افسانه  |